هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
بجفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست
برود از دل من وز دل من آن نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذورست
درد دارد چه کند کر پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل بخوبان ندهد وز پی ایشان نرود
آنگاه که در کوچه های پر پیچ و خم و پر خطر دنیا
با کوله باری از رنج و عدم
تنها و بی کس می مانم ...
آنگاه که حاجتی بار بر دلم می افکند
و نیاز مهمان زندگی ام می شود ...
مهربانا ...
تنها به سوی تو می کنم ...
تویی که مرا از صحرای عدم ,
تا اقلیم وجود آوردی ,
تویی که مرا آوردی ...
و دنیا دنیا نعمت و احساس در ظرف وجودم ریخته
و اینک با هر نفسی , قدمی و مرتبه ای
لبریز از نیازم ...
روی حاجتم به درگاه توست
و جام عطشناک خواسته هایم
فقط به لطف تو لبریز می گردد ...
دیگران که خود سرشار از نیازند
چگونه می توانند
ظرف نیاز مرا از اجابت پر کنند ...
هرگز نمی توانند
و من نیز هرگز از آنان نمی طلبم ...
عصر یک جمعه دلگیر
دلم گرفت
بگویم و بنویسم
که چرا عشق به سامان نرسیده ست
و چرا آب به گلدان نرسیده ست
و هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیده ست
همینکه گاهی دنیا ر و با چشمای تو میبینم
همینکه چشم به راه تو میون آینه م میچینم
بازم حس میکنم زندم
بازم حس میکنم هستم
بگو با بودنت دل را
به کی غیر تو میبستم
زیر چتر سبزباران
برگ لغزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه راه را
میتراوید از نگاهش
شور و شرم کودکانه
میسرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آن همه شوق و آرزو
مانده در قلب توهم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
سال ها می گذرند
سایه ها می رقصند روی این پرده سبز
پرده را پاره بکن
مرد عاشق نگهی تازه بکن